تبليغاتX
سایه ی من کو؟

سایه ی من کو؟

من نمی خواهم سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم. سایه ی من کو؟

سر سفره هفت سین فراموش نکنید ما رو هم دعا کنید

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

امروز خیلی دلم گرفت. یک سال دیگه هم ولنتاینم بی تو و با یاد تو گذشت. غصه نخوری یه وقت. من اصلا نا راحت نیستم. مهم این بود که امروز با هم باشیم. که بودیم جاش که اهمیت نداره. داره؟ وای خدایا چی دارم می گم چی باید بگم ...تو بگو چی باید بگم؟ چرا امروز اینقدر ساکت بودی فقط من حرف زدم. مثل پارسال فقط من حرف زدم. کاش یه نفر حالم رو درک می کرد . می دونست امروز رو با یه دست گل و یه جعبه شکلات راه بیافتی بری بهشت زهرا که روز عشق رو با عشقی که زیر خروارها خاکه و دو ساله که جز توی اخرین  عکسش بهت لبخند نزده یعنی چی. مهم نیست مهم نیست... هیچ چیز مهم نیست این رو همون روز که تو برای همیشه رفتی فهمیدم. کاش حداقل ۲ماه دیرتر می رفتی تا اولین ولنتاین زندگیمون رو بهم تبریک بگیم. این هم قسمت من بود دیگه اقا این هم قسمت من بود دیگه... قسمت من بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی

و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

داشت برای بازدیدکنندگان نمایشگاه که مات ومبهوت به حرف هایش گوش میدادند توضیح می داد: بله، همون طوری که گفتم،خیلی وقت گذاشتم تا تونستم به رنگ ابی دلخواهم برسم. اخه ابی اسمون رو نمیشه همین جوری تصویر کرد،خیلی زیباست!

این ها را گفت و با عصای سفیدش به سمت تابلوی بعدی رفت. 

در این تابلو از رنگ های شادتر استفاده کردم...!!!!                                                         

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها،دلخوشی ها،ثانیه ها،دقیقه ها

ما زنده ایم چون بیداریم،ما زنده ایم چون می خوابیم

ورستگار و سعادتمندیم زیرا

هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم.

حسین پناهی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

برف

 

سفید

 

ادم برفی

 

مدرسه

 

گوله برفی

 

با کلمات بالا جمله بسازید(5/2نمره)

 

دیروز وقتی برف رو دیدم یاد کلاس چهارم  دبستانم افتادم. زمستون بود فکر کنم اواخر دی ماه بود 20- 25م بود. موقع امتحانات بود. ما دومین امتحانمون انشا و جمله سازی بود روز شنبه. از شانس من جمعه صبح تا چشمامو باز کردم دیدم داره برف میاد. من هم از خدا خواستم و رفتم دنبال برف بازی و ادم برفی و... خلاصه تا  ظهر مشغول بودم. بعد هم که اینقدر خسته بودم که گرفتم تا 6- 7 بعد از ظهر خوابیدم. بیدار که شدم دیدم دیگه برف نمی یاد اما برف رو زمین تقریبا زیاد نشسته بود  من هم مطمئن شدم که فردا تعطیله. به بابام گفتم امتحانم رو خوندم و خانممون با هامون کار کرده و خلاصه اجازه رو گرفتم رفتم بازی. شب هم با خیال راحت خوابیدم که صبح تعطیله. تا اینجاش شیرین بود اما.... هیچ وقت یادم نمی ره وقتی مامان ساعت 5/7 تکونم داد و گفت تعطیل نیستی . وای انگار یه سطل اب داغ ریختن رو سرم. بغضم گرفت. حالا مگه جرات داشتم بگم امتحانم رو نخوندم بلند شدم حاضر شدم رفتم مدرسه. سر ساعت 5/8هم امتحان برگزار شد. اولین سوالش هم جمله سازی بود کلماتش یادم نیست چون من فقط جلو چشمم کلماتی که بالا نوشتم رو می دیدم. اما یه کلمه ش خوب یادمه کلمه مدرسه بود ومن هم با اون حال این جمله رو ساختم: کاش مدرسه اختراع نشده بود. به این ترتیب من از انشاء و جمله نویسی یک 17 گرفتم و اون ترم از شاگرد اولی که هیچی از دهمی هم افتادم وبین 25 نفر15م شدم.

 

                                                        (این داستان با اندکی تصرف در داستان واقعی نوشته شده است)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

آه می کشیم!

به راه می افتیم

به دست پاک تو ای نازنین روشن من

زعشق پر شده،

در شاهراه می افتیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

می گویند یکی از علمای بزرگ گفت: ای مردم جمع شوید سخنی بگویم که هیچ پیامبری نگفته است مردم جمع شدند و ان عالم بزرگ فرمود: همه ی پیامبران الهی فرموده اند که خدای یگانه را بپرستید و شرک نورزید و برای او شریکی قائل نشوید. من می گویم: یک سهم نیز خدا را شریک کنید و اندکی او را به یاد اورید و به کلی او را کنار نزنید!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

عید غدیر خم بر عاشقان ان حضرت مبارک باد

شاد شاد باشید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

امروز تا این ساعت برام یک روز عالی و بی نظیر بوده. اینقدر خوب که دوست دارم تموم نشه. توی زندگیم اتفاق خاصی نیافتاده خودم صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم امروز بشه بهترین روز زندگی م . همون اول صبح فکر کردم هوا چقدر خوبه. من چقدر خوشبختم که وقتی چشمامو باز می کنم سقف بالای سرمو رو میبینم.وقتی ساعت ۷ از خونه زدم بیرون(اخه امروز امتحان رانندگی داشتم) به اندازه برادر ۶ ساله م خوشحال بودم شاید هم بیشتر. اولین نفر امتحان دادم و قبول شدم . موقع برگشت یه دوست قدیمی رو بعد از مدت ها دیدم اینقدر خوشحال شدم که نگو. ظهر که بابا اومد واسم یه هدیه گرفته بود چیزی که مدت ها منتظرش بودم، مامان غذای مورد علاقه م رو درست کرده بود(قورمه سبزی). دوستم زنگ زد و گفت  فردا استاد نمیاد و امتحان کنسل شد .... و کلی اتفاق خوب دیگه. اما هیچ کدومش اتفاقی پیش نیومد من خودم خواستم. تمام شادی ها رو خودم ساختم. و حالا می خوام تا شب کلی لحظه خوب واسه خودم بسازم. شما امتحان نمی کنید؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

زمان گذشت، زمان گذشت

 و ساعت ۴ بار نواخت

 امروز روز یکم دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم....

فروغ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

وای خدای من یه پاییز دیگه هم گذشت و یه یلدا دیگه رسید. من عاشق شب یلدام. امروز از صبح منتظرم زودتر ساعت ۵ بشه تا بریم خونه مامانی اخه هر سال همه اونجا جمع می شیم. دلم داره پر می زنه واسه فال های حافظ بابایی ( فال هر کس درست طبق نیتش  میاد )، اسفند دود کردن های  عزیز،دیر اومدن های دایی جون و نگرانی های مامانی، اجیل نخوردن های خاله ساغر و رژیم دارم دارم رژیم دارم گفتن هاش، شیطنت های باربد و داد و بیداد های مامان، رقصیدن های بابا، فارسی حرف زدن مستر فاستر... همه و همه. دلم می خواست یلدا طولانی تر بود اصلا صبح نمی شد. کاش میشد هر شب یلدا گرفت. راستی امسال یه نفر به جمع یلدایی ما اضافه شده دختر کوچولو دایی سام (نیروانا کوچولو).

شادی های یلدایتان پایدار 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

اگه قرار باشه دنیا یه روز مال شما باشه

دوست دارید اون روز چه روزی باشه؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  | 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد،حیران شد وگفت:

حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است

همه گفتند: مبارک باشد

دختر گفت:دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سلها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته،هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای،این حلقه که هنوز در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است

فروغ

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نازلی  |