هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
من نمی خواهم سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم. سایه ی من کو؟
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی
و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!
این ها را گفت و با عصای سفیدش به سمت تابلوی بعدی رفت.
در این تابلو از رنگ های شادتر استفاده کردم...!!!!
دلتنگی ها،دلخوشی ها،ثانیه ها،دقیقه ها
ما زنده ایم چون بیداریم،ما زنده ایم چون می خوابیم
ورستگار و سعادتمندیم زیرا
هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم.
حسین پناهی
برف
سفید
ادم برفی
مدرسه
گوله برفی
با کلمات بالا جمله بسازید(5/2نمره)
دیروز وقتی برف رو دیدم یاد کلاس چهارم دبستانم افتادم. زمستون بود فکر کنم اواخر دی ماه بود 20- 25م بود. موقع امتحانات بود. ما دومین امتحانمون انشا و جمله سازی بود روز شنبه. از شانس من جمعه صبح تا چشمامو باز کردم دیدم داره برف میاد. من هم از خدا خواستم و رفتم دنبال برف بازی و ادم برفی و... خلاصه تا ظهر مشغول بودم. بعد هم که اینقدر خسته بودم که گرفتم تا 6- 7 بعد از ظهر خوابیدم. بیدار که شدم دیدم دیگه برف نمی یاد اما برف رو زمین تقریبا زیاد نشسته بود من هم مطمئن شدم که فردا تعطیله. به بابام گفتم امتحانم رو خوندم و خانممون با هامون کار کرده و خلاصه اجازه رو گرفتم رفتم بازی. شب هم با خیال راحت خوابیدم که صبح تعطیله. تا اینجاش شیرین بود اما.... هیچ وقت یادم نمی ره وقتی مامان ساعت 5/7 تکونم داد و گفت تعطیل نیستی . وای انگار یه سطل اب داغ ریختن رو سرم. بغضم گرفت. حالا مگه جرات داشتم بگم امتحانم رو نخوندم بلند شدم حاضر شدم رفتم مدرسه. سر ساعت 5/8هم امتحان برگزار شد. اولین سوالش هم جمله سازی بود کلماتش یادم نیست چون من فقط جلو چشمم کلماتی که بالا نوشتم رو می دیدم. اما یه کلمه ش خوب یادمه کلمه مدرسه بود ومن هم با اون حال این جمله رو ساختم: کاش مدرسه اختراع نشده بود. به این ترتیب من از انشاء و جمله نویسی یک 17 گرفتم و اون ترم از شاگرد اولی که هیچی از دهمی هم افتادم وبین 25 نفر15م شدم.
(این داستان با اندکی تصرف در داستان واقعی نوشته شده است)
به راه می افتیم
به دست پاک تو ای نازنین روشن من
زعشق پر شده،
در شاهراه می افتیم

و ساعت ۴ بار نواخت
امروز روز یکم دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم....
فروغ
شادی های یلدایتان پایدار
دوست دارید اون روز چه روزی باشه؟
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد،حیران شد وگفت:
حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است
همه گفتند: مبارک باشد
دختر گفت:دریغا که مرا
باز در معنی ان شک باشد
سلها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای،این حلقه که هنوز در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
فروغ